درخون نشستم از نفس مشکبار خویش


چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش

انجم به آفتاب شب تیره را رساند


دارم امیدها به دل داغدار خویش

تا یک دل گرفته بود دربساط خاک


چون تاک عقده ای نگشایم ز کار خویش

انصاف نیست گرد یتیمی شود غریب


ورنه شکستمی گهر آبدار خویش

از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمن


یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش

سنگ تمام درکف اطفال هم نماند


آخر جنون ناقص ما کرد کارخویش

دارد مرا ز دولت بیدار بی نیاز


شمعی که دارم ازدل شب زنده دار خویش

صائب چه فارغ است زبی برگی خزان


مرغی که در قفس گذراند بهار خویش